پسر دوک می گوید دوستم ندارد اما غرق محبتم می کند
السا، دختر یک خاندان اشرافیِ سقوط کرده، از جولیوس، یکی از اشراف زادگان برجسته، پیشنهاد ازدواج دریافت می کند. السا با خود می اندیشد: «چرا مردی با چنین جایگاه والایی باید بخواهد با من ازدواج کند؟» او از این موضوع سردرگم و متحیر است، اما پس از برگزاری مراسم ازدواج، جولیوس که تا آن زمان مهربان و خوش رفتار به نظر می رسید، ناگهان رفتارش تغییر می کند